امروز وقتی از خیابون خونه ی بابابزرگم، با اون درختای چنار سبز سر به فلک کشیده، رد می شدم، یه لحظه حس کردم دارم بابا بزرگمو می بینمش که از توی پیاده رو، قدم زنون، در حالی که دستش پشتشه و عصای قشنگ کنده کاری شده ی چوبیش به دست دیگه اش، داره می ره.
یه لحظه حس کردم چقدر دلم می خواست هنوز زنده بود و می رفتم بغلش می کردم. من کم محبت بهش کردم. اونقدری که خودم می خواستم بغلش نکردم، نبوسیدمش .... حیف
این صحنه مثل یه عکس با کیفیت اومد توی ذهنم. فکر کردم کاش وقتی زنده بود همچین عکسی ازش گرفته بودم.
دو ساله که دیگه در میان ما نیست، رفتنش مثل خواب بود و باورش سخت و خیلی ناگهانی. هنوز خیلی حالش خوب بود ....
پ.ن: قدر بدونیم کسانی که دوسشون داریم و ارزشمندن هنوز توی زندگیمونن و به سبک خودمون، حتی اگه برامون سخت و خجالت آوره، محبتمون رو بهشون اعلام کنیم تا حسرتی باقی نمونه. وقتمون خیلی کمه .... عمر ما آدمها خیلی هم طولانی نیست ...
برچسب: بابا بزرگ,بابا بزرگم رفت,بابا بزرگ روحت شاد,بابا بزرگم,بابا بزرگ دلفان,بابا بزرگ کثیف,بابا بزرگ شهیاد,بابا بزرگ دوست دارم,بابا بزرگ میگفت,بابا بزرگ نوراباد,
نویسنده: بنیامین صادقی