blog.ir :: بلاگ - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 19:55
بیان: تنها دارنده نشان عالی سرآمد در کشور بیان: برترین شرکت نرمافزاری ایران به انتخاب سومین دوسالانه جوایز فناوری بیان: برگزار کننده مسابقه بین المللی با حضور برنامهنویسان برتر ۱۰۳ کشور جهان بیان: برگزیده جشنواره ملی ارتباطات در محور خدمات نوین بیان: برترین ارائه دهنده سرویس وبلاگ کشور به انتخاب جشن...
آنقدر نیستی که - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
آنقدر نیستی که گاهی فکر میکنم عشق را نسیه به من داده ای بی تابم نقد می خواهمت
بزرگ که شدم - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
بزرگ که شدم آسمان هم تار شد ستاره های کودکی ام یک به یک اُفول کردند تو را در شب های بارانی گم کردم مینا_آقازاده
سلام ای آشنای با محبت - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
سلام ای آشنای با محبت که هرگز از وفا یادم نکردی صدای ناله هایم را شنیدی ولی از بند آزادم نکردی سلامت می کنم از بند نسیان به سان ماهی دور از شط و نهر غریبانه رهایم کردی اینسان در این شهر غریب در غربت شهر نمی پرسی تو احوال گلی را که عمری را به یاد یادت افسرد تو سیرابش نکردی با دو لبخند نفهمیدی چرا این...
صبح از تو شروع میشود - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
صـُبح از تو شروع میشود وقتـی پلک میگشایی و چشمانت طلوع میکنند . . . #زینب_هاشم_زاده
نازپرورده عشق تو شدم - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
ناز پروده ے عشق تو شدم ... جان منے... درد خود با کہ بگویم ... کہ تو درمان منے... دین و دنیا و همہ هستے من ... رفتہ بہ باد... هیچ سرمایہ مـرا نیست ... تو ایمان منے...
دل که رنجید - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است
من شرایط تو را درک مىکنم - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
این که من شرایط تو را درک مىکنم، دلیل نمىشود تو هر کارى که دلت مىخواهد بکنى. تو بیمارى، غمگینى، افسردهاى، تنهایى، مشکلات زیادى دارى، توى غربت ماندهاى، جفا دیدهاى، بىکارى، ندارى، بىارادهاى، خجالتى یا کمتجربهاى یا هرچى؟ خب، چه بد. شاید بخواهم یا بتوانم کمکات کنم، شاید هم نه. اما دانستنِ شرایط تو، مجوز...
بدترین حالتِ انتظار - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
بدترین حالتِ انتظار، همان است که منتظر میمانیم کسى بیاید و حالمان را خوب کند ما، خودمان را باور نداریم... باید دستِ خودمان را بگیریم، ببریم تمامِ مکانهایى که پاتوقِ دونفره هاست! باید خودمان را به رُخشان بکشیم، تا ببینند میشود گاهى هم تنها بود و از تنهایى لذت برد! #روزتون_زیبا
u200fتا دیر نشده - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
u200fتا دیر نشده واسه اونایی که دوست دارین یک زمانی رو کنار بذارید، وگرنه زمان اونا رو از شما کنار میذاره.....
یه موقع هایی فکر میکنم - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:12
یه موقع هایی فکر میکنم چرا کسی حالمو نمیپرسه؟ بعد یادم میوفته حتما کارشون گیر نیست...
بدگو - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟ حسابش با کرام الکاتبین است پ.ن: بله، حسابشون با کرام الکاتبینه، خود دانند ...
سال نو - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
سال نوی همه دوستان عزیزم مبارک برای همه تون آرزوی لحظه هایی پر از شادمانی و احساس رضایت از زندگی و بودن و حس کردن زندگی را با تمام وجود دارم. در هر جا که هستید و در هر حال که هستید، این آرزوی قلبی من صمیمانه بدرقه ی راهتان باد.
عشق و مراقبت - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
بنده با همه کوچکی ام، به عنوان جزیی کوچک از کل دنیای هستی، اعلام میکنم که معتقدم تمام خوبیهای عالم سرچشمه در عشق و محبت دارد و همچنین تمام بدیهای عالم نیز ریشه در نبود عشق و مراقبت... هر جا آدم تنهای خسته ای دیدید، بدانید که عشق را کم دارد، از او مراقبت عاشقانه ای نشده و از این بابت رنج می کشد. هر ج...
اندوه، جزئی از روزهایم - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
اندوه و غم، که یک حس انسانی طبیعیست، این روزها شده جزئی از احساسات نرفتنی ام و انگار دلش نمیخواهد از خانه ی قلبم کوچ کند. در مقابل بعضی از آدمها که قرار می گیرم، با اون حرفها و نگاه هاشون، با تعریف از لحظات زندگیشون که چطوری می گذرونن، با تعریف از جاهایی که می شناسن و میرن، با کارهایی که برای دیگران...
بابا بزرگ - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
امروز وقتی از خیابون خونه ی بابابزرگم، با اون درختای چنار سبز سر به فلک کشیده، رد می شدم، یه لحظه حس کردم دارم بابا بزرگمو می بینمش که از توی پیاده رو، قدم زنون، در حالی که دستش پشتشه و عصای قشنگ کنده کاری شده ی چوبیش به دست دیگه اش، داره می ره. یه لحظه حس کردم چقدر دلم می خواست هنوز زنده بود و می ر...
دوری - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
باورم نمیشه که اینهمه گذشته و هنوز پست جدیدی ننوشته ام. چقدر زود میگذره روزها ... این روزها پرم از دلنوشته های ناب و خالصی که از ته دل برمیان و اما چون به کاغذ می رسن محو میشن و من نمیتونم اونها رو به واژه ای تبدیل کنم و به رشته تحریر در بیارم ... پرم از احساس سرخوشی و رضایت از زندگی پرم از احساس شک...
زمان - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
می خواهم به زمان بگویم اندکی توقف کن احساسم را جا گذاشته ام اندکی صبر کن من در گذشته مانده ام ایست! بگذار با تو همگام شوم
تاخیر - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:25
اینو می نویسم فقط واسه اینکه بدونید وبلاگمو ول نکردم به امون خدا و هر از گاهی بهش سر می زنم، دوباره نظرات شما رو می خونم و دلگرم میشم. یه مدت مشغول اسباب کشی و جابجایی بودم. شهرمو ترک کردم. مهاجرت کردم ازش. به یه شهر شلوغ بزرگ. جایی که همتون می دونید کجاست. مهاجرتم با هدف تغییراتی عمده در زندگیم بود...

برچسب‌های مرتبط

بدگویی پشت سر دیگران | بدگویی از دیگران | بدگویی در شعر | بدگویی شعری | بدگویی دیگران | بدگويي از ديگران | بدگویی کننده | بدگویی پشت سر مرده | بدگویی مادر شوهر | سال نوری